تاریخچه کاشی وسرامیک
سراميكها سازگارترين مواد جهت استفاده در بدن انسان هستند
معرفی رشته ی مهندسی مواد و گرایش های آن
نظر سنجی از دانشجویان(البته ای این مطلب در مورد دانشگاه آزاد ساوه صحت نداره)
جمله اول مربوط به دانشجوی ورودی جدید و جمله دوم مربوظ به دانشجوی ترم آخری.
رییس دانشگاه
۱٫مردی فرهیخته و خوشتیپ
۲٫به دلیل اینکه در طی این چهار پنج سال یک بار هم ایشونو نتونستم ببینم،هیچ ذهنیتی ندارم.
یک وعده غذای سلف
۱٫بیفستراناگوف با سس کچاپ با نوشیدنی خنک
۲٫چلو لاستیک به همراه افزودنی های غیر مجاز
کارت دانشجویی
۱٫کارت شناسایی و هویت دانشجو
۲٫تنها استفاده از این کارت گرفتن فیلم از ویدئو کلوب است
خوابگاه
۱٫محل استراحت و سرشار از شادی و نشاط
۲٫مکانی برای همزیستی مسالمت آمیز با سوسک و موش
کوئیز
۱٫امتحان ناگهانی استاد از دانشجو
۲٫لاف بزرگی که هرگز به تحقق نمی پیوندد
شب امتحان
۱٫شبی برای دوره کردن درسی که در طول ترم خوانده شده است
۲٫شبی که تا صبح باید مثل … درس خوند
جزوه خوش خط دخترها
۱٫بمیرم از هیچ دختری جزوه نمیگیرم،من عادت دارم فقط جزوه خودمو بخونم
۲٫طلای کاغذی
تقلب
۱٫یک روش غیر اصولی و ناجوانمردانه برای نتیجه گرفتن در امتحان
۲٫تنها روش اصولی و مبتنی بر عقل برای نتیجه گرفتن در امتحان
مشروط شدن
۱٫عمرا،من تو دبیرستان معدل کمتر از ۱۸ نداشتم
۲٫نمک تحصیل در دانشگاه
وام دانشجویی
۱٫کمک هزینه برای دانشجو
۲٫مثل مهریه میمونه کی داده کی گرفته
ازدواج دانشجویی
۱٫حرفش رو نزن من قصد ادامه تحصیل ذارم
۲٫کو؟کجاس؟کسی رو سراغ داری برام؟؟
حراست
۱٫ارگانی برای حفاظت از دانشجو از گزند خطرات
۲٫ارگانی برای حفاطت از دانشگاه از گزند دانشجویان
دانشجو
۱٫فردی که به دنبال علم آموزی و تولید علم است
۲٫ها ایی دانشجو که وگفتی ینی چه؟؟؟!!!
مرگ دانشجوی دانشگاه آزاد بروجرد سر جلسه ی امتحان
بنابر این گزارش در بررسی ها و تحقیقات به عمل آمده مشخص شد که دانشجوی حدود ۳۰ ساله دانشگاه آزاد بروجرد به نام “بهرزو – م” در جلسه امتحان دچار تشنج و تنگی نفس شده است که این دانشجو در راه انتقال به بیمارستان جان خود را از دست می دهد.
مطابق اظهارات پزشکی قانونی علت مرگ این دانشجوی دانشگاه آزاد بروجرد ایست قلبی گزارش شده است.
خوابگاه پسران و دختران در شب قبل از امتحان
شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد.
منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام . . .
!!!!
شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۷:۳۰بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)
(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)
میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: فرانسه همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود….. .!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند
